بیست و دوم تیر 1387
قلم
این برآمدگی ورم نیست بر انگشتت!
سالهاست که شاهد عشق بازیشان هستم
قلم است که شکم انگشتانت را بالا آورده است
و رد بوسه اش،
بر سینه دستانت پیداست
ترانه خستگی ات را امشب من می خوانم
بگذار بخوابند انگشتانت
فردا
کودک نوشته هایت
متولد خواهد شد
دهم خرداد 1387
من مزرعه قلبم مترسک دارد اما تو مترس
بیا. بیا در سایه اش بنشین.
لختی استراحت کن اما نمان.
می گندد آنچه بماند یکجا.
بی دوست مانده ام از روزی که تردید کرده ام.
در رگهایم جاری شو. اما نمان
مترسک سالهاست که مرده است.
اما سایه اش هنوز بر سر مزرعه است...
سوم فروردین 1387
زن در سی و دو سالگی
جان میدهد برای خیانت
زن در سی و دو سالگی
نه در دستش داسی است از عشق
و نه نگاهش از اضطراب باردار است.
زن در سی و دو سالگی،
لبریز خواهش های فروخورده از هراس و تعهد،
جامانده قطار بی مسلکان
می داند که هیچ برای از دست دادنش نیست.
زن در سی و دو سالگی
رعشه ای ندارد از عتاب همگنان
و در ذهنش،
تصویری است از عشقبازی های به بستر نکشیده
آغوشم برای تو باز است.
می دانم
تو به آن سن منحوس رسیده ای.
زن در سی و دو سالگی
جان می دهد برای خیانت.
ششم آذر 1386
بگذریم. من الان در حال کلنجار رفتن با این موضوع هستم که آخرش می شود هرچیزی که توی شورت مغزم است، استفراغ کنم روی این صفحه یا نه. یعنی نمیدانم که خودم استفراغ میشوم یا آن چیزی که توی شورتم است. این هم از بدی های تنها زندگی کردن سالیان دراز من است. وقتی آدم بتواند گوشه اتاقش بشاشد، عادت می کند خوب. من هم که به این شاشیدن های پی در پی در جاهای مختلف خلوت زندگیم عادت کرده ام. اما الان نمی توانم. قوانین زندگی می گوید شورتت را در نیاور. همینطوری سعی کن اگر هم چیزی می خواهی از خودت خارج کنی به شیوه استریلیزه باشد. یعنی مثلا آدم طوری بریند و استفراغ کند که بعد بتواند زیرش بزند.
من به هر حال اگر از مغزم هیچ فضولاتی بیرون نمی ریزد، معنیش این نیست که خالی است. اتفاقا پر است از فضولات گذشته و حال و احتمالا آینده. ولی چه کنم که باید همیشه شورت توی کله آدم باشد وقتی که قبول کرده است که مودب باشد.
دوستان عزیز و گرامی. البته وازه و مبرحن اسط کح من خیلی خوب میطوانم از پص نوشطه حای سادغانه بر بیایم اما خوردح نگیرید. من مجبورم یواشکی برینم.
هفدهم مهر 1386
که رنجهایمان را - چونان توله سگی - به دندان می گیریم
به زمانهای دور می رویم و بیتوته می کنیم
از تلخکامی ماست
که دیگر
سیگار هم آراممان نمی کند.
