تبليغاتX
ThinkinG LoadlY

بیست و دوم تیر 1387

قلم

به گندمین

این برآمدگی ورم نیست بر انگشتت!

                 سالهاست که شاهد عشق بازیشان هستم

 

 قلم است که شکم انگشتانت را بالا آورده است

 

                        و رد بوسه اش،

 

                                     بر سینه دستانت پیداست

 

                                       ***

           ترانه خستگی ات را امشب من می خوانم

 

                                بگذار بخوابند انگشتانت

 

        فردا

 

                   کودک نوشته هایت

 

                                 متولد خواهد شد

 

نوشته شده توسط سیناگونه در 15:51 |  لینک ثابت   • 

دهم خرداد 1387

دورخیز کرده ای که شکارم کنی؟

من مزرعه قلبم مترسک دارد اما تو مترس

بیا. بیا در سایه اش بنشین.

لختی استراحت کن اما نمان.

می گندد آنچه بماند یکجا.

بی دوست مانده ام از روزی که تردید کرده ام.

در رگهایم جاری شو. اما نمان

مترسک سالهاست که مرده است.

اما سایه اش هنوز بر سر مزرعه است...

 

نوشته شده توسط سیناگونه در 20:31 |  لینک ثابت   • 

سوم فروردین 1387

زن در سی و دو سالگی

جان میدهد برای خیانت

 

زن در سی و دو سالگی

نه در دستش داسی است از عشق

و نه نگاهش از اضطراب باردار است.

 

زن در سی و دو سالگی،

لبریز خواهش های فروخورده از هراس و تعهد،

جامانده قطار بی مسلکان

می داند که هیچ برای از دست دادنش نیست.

 

زن در سی و دو سالگی

رعشه ای ندارد از عتاب همگنان

و در ذهنش،

تصویری است از عشقبازی های به بستر نکشیده

 

                     ***

آغوشم برای تو باز است.

می دانم 

تو به آن سن منحوس رسیده ای.

 

زن در سی و دو سالگی

جان می دهد برای خیانت.

نوشته شده توسط سیناگونه در 3:15 |  لینک ثابت   • 

ششم آذر 1386

آدم نمی داند چه بنویسد! این هم از آن چیزهایی عجیب و غریبی است که مثل زنبور توی شورت آدم می افتد. اگر بخواهی شورتت را دربیاوری که همه زیر و بمت رو می شود. اگر هم بخواهی تحمل کنی که هی نمی شود. هی نیش و نیش و خارش و خارش. بعضی از این فکر ها اینطوری هستند. من خودم گاهی که لخت می شوم، همینطور مثل تخم مرغ گندیده از همه طرف فحش و فضیحت نثارم می کنند. اگر هم که بخواهی لباس پوشیده بنویسی، که خارش آدم را رها نمی کند.

بگذریم. من الان در حال کلنجار رفتن با این موضوع هستم که آخرش می شود هرچیزی که توی شورت مغزم است، استفراغ کنم روی این صفحه یا نه. یعنی نمیدانم که خودم استفراغ میشوم یا آن چیزی که توی شورتم است. این هم از بدی های تنها زندگی کردن سالیان دراز من است. وقتی آدم بتواند گوشه اتاقش بشاشد، عادت می کند خوب. من هم که به این شاشیدن های پی در پی در جاهای مختلف خلوت زندگیم عادت کرده ام. اما الان نمی توانم. قوانین زندگی می گوید شورتت را در نیاور. همینطوری سعی کن اگر هم چیزی می خواهی از خودت خارج کنی به شیوه استریلیزه باشد. یعنی مثلا آدم طوری بریند و استفراغ کند که بعد بتواند زیرش بزند.

من به هر حال اگر از مغزم هیچ فضولاتی بیرون نمی ریزد، معنیش این نیست که خالی است. اتفاقا پر است از فضولات گذشته و حال و احتمالا آینده. ولی چه کنم که باید همیشه شورت توی کله آدم باشد وقتی که قبول کرده است که مودب باشد.

دوستان عزیز و گرامی. البته وازه و مبرحن اسط کح من خیلی خوب میطوانم از پص نوشطه حای سادغانه بر بیایم اما خوردح نگیرید. من مجبورم یواشکی برینم.

 

نوشته شده توسط سیناگونه در 1:46 |  لینک ثابت   • 

هفدهم مهر 1386

از شوربختی ماست

که رنجهایمان را  - چونان توله سگی - به دندان می گیریم

                     به زمانهای دور می رویم و بیتوته می کنیم

 

از تلخکامی ماست

که دیگر

            سیگار هم آراممان نمی کند.

 

نوشته شده توسط سیناگونه در 2:37 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1386

بعد از یک مدتی می خوام بیام اینجا. حالا ببینیم چی میشه. اگر محیط تقسیم بر دو پی باسن مبارکم از حد مجاز تجاوز نکنه، سعی می کنم اینجا ینویسم.
نوشته شده توسط سیناگونه در 16:10 |  لینک ثابت   •